نیست یک دم شکنت خواب به چشم کس و لیک
نگران به آمر صابح سحر
که از مبارک دم او
آورم این قوم به جان باختن و
بنی ال که خبر در جگرلیکن خاری
از راه این سفرم می شکنت
دست ها می سایم
تا دری به مکایم
پربخز می پایم که به در کس آید
دار دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکنت
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهشت مردی تنها
کوله بارش بر دوش دست او بر در
می گوید با خود